تبليغاتX
گرافيك

گرافيك

گرافیک - عكس - شعر - داستان

بنگي

يه روز يه عشقي عاشق يه دختر مي شه ميره پيش نامه نويس مي گه بنويس:

به خدا لوس بي صفتي مال ننتي من كه ابرام يله نيستم هر چي بگي هيچي نگم

فش بدي جيك نزنم من راهشو خوب بلدم يه روز مي رم بالاي بالكن خونمون يه پك

دوپيك عرق مي خورم راه مي افتم در خونتون مي آم در بزنم نمي تونم يكي را واردار

مي كنم در بزنه تو مي آيي دم در مي بيني من مست و خراب يه گوشه افتادم ...

راستي مي دوني بنگي چيه؟ شايد تو زندگيت غم نداشتي هيچ چيزي رو كم نداشتي

اما يه آدم بنگي نعشه هميشه يه چيزي را قيل مي كنه قال مي كنه دنبال ميكنه ...

يادش به خير اون قديما تو باغمون با بچه ها شيشه چيلم دم مي گرفتيم يكي ميگف

دمت گرم رفيق غمت كم رفيق يهو شيشه چيلم از دستمون افتاد و شكست بپا دلاتون نشكنه

آره كاشكي همه مردم دنيا بنگي بودن انوقت يمن شاهي مزد نمي شد دلا از سنگ نمي شد

صورتها رنگ نمي شد

ما را باش ايناور باش مارا باش اسممو نو رو چه در ختي جا مي زاريم  مار ا باش به سنگ زديم شيشه خاطر خاهي كي با مي خونه شكستيم نازنين سنگ و شيشه اگه رفتني ان ما كه موندگاريم............

.........................................................................................................................................

دمت گرم  خيلي باهالي اگه يه نظر بدي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:6  توسط سبز  | 


براي انسان هاي بزرگ بن بستي وجود ندارد
آنها معتقدند يا راهي خواهيم يافت
يا راهي خواهيم ساخت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:34  توسط سبز  | 

 
   وقتي شما به رئيس جمهور يك كشور مي گوييد مادرت رو ...!!!

امريکا
شما به رئيس‌جمهور امريکا مي‌گوييد: «مادرت رو...»! ولي اتفاق خاصي نمي‌افتد، فقط شما معروف مي‌شويد و دربارهء مادر رئيس جمهور کتاب مي‌نويسيد و ميليون‌ها دلار درآمد کسب مي‌کنيد! اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما به دادگاه شکايت مي‌کند و شما مجبور مي‌شويد که بابت غرامت، همهء‌ پولتان را به رئيس‌جمهور بدهيد

 


انگلستان
شما به نخست‌وزير انگلستان مي‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير هم به شما مي‌گويد: مادر خودت رو

 


فرانسه
شما به رئيس‌جمهور فرانسه مي‌گوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليون‌ها نفر از مردم به خيابان‌ها مي‌ريزند و در حمايت از شما، به رئيس‌جمهور مي‌گويند: «مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم دربارهء جريحه ‌دار شدن احساساتش شعري مي‌سرايد و آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر مي‌کند

 


ژاپن
شما به نخست‌وزير ژاپن مي‌گوييد: «مادرت رو....»! نخست‌وزير تعظيم مي‌کند و به شما مي‌گويد: ببخشيد، ولي فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد

 


آلمان
شما به صدراعظم آلمان مي‌گوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما مي‌آيد و به شما مي‌گويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاري نداشته باشيد

 


سوئد
شما به نخست‌وزير سوئد مي‌گوييد: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أي‌گيري مي‌شود که آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه؟! اگر رأي مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير را...! ولي اگر رأي منفي داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌هاي تلويزيوني مي‌فشارد و براي شما آرزوي موفقيت مي‌کند

 


ترکيه
شما به رئيس‌جمهور ترکيه مي‌گوييد: «مادرت رو...»! و رئيس‌جمهور هم اسلحه‌اش را در مي‌آورد و به شما شليک مي‌کند. اگر شما کُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد تشويق قرار مي‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار مي‌کنند و او در بين راه فرار مي‌کند و به يونان پناهنده مي‌شود

 


سوئيس
شما به نخست‌وزير سوئيس مي‌گوييد: «مادرت رو...»! منشي دفتر نخست‌وزير با شما تماس مي‌گيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما مي‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنيد

 


هند
شما به نخست‌وزير هند مي‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير شما را به خانه‌اش دعوت مي‌کند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان مي‌دهد و براي شما آواز مي‌خواند و گريه مي‌کند. شما هم متأثر مي‌شويد و به خانه برمي‌گرديد و مي‌بينيد که خانواده‌تان ناپديد شده‌اند و سالهاي سال به دنبال خانوادهء‌ خود از اين شهر به آن شهر آواره مي‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگي مي‌ميريد و از داستان زندگي شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايي ساخته مي‌شود

 


کانادا
شما به نخست‌وزير کانادا مي‌گوييد: «مادرت رو...»! مادر نخست‌وزير خبردار مي‌شود و مقاله‌اي فمينيستي در روزنامه چاپ مي‌کند و تبعيض جنسي را به شدت مورد انتقاد قرار مي‌دهد و از شما مي‌خواهد که پدر نخست وزير را...ا

 


کلمبيا
شما به رئيس‌جمهور کلمبيا مي‌گوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامه‌تان را مي‌نويسيد و در اولين فرصت خود را دار مي‌زنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالي که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا مي‌کنند! پزشک قانوني جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومهء شهر دفن مي‌کند

 


چين
شما به رئيس‌جمهور چين مي‌گوييد: «مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم به صورت لفظي، هم شما و هم خانواده‌ تان را...! سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء ‌ماه تبعيد مي‌شويد

 


ايتاليا
شما به نخست‌وزير ايتاليا مي‌گوييد: «مادرت رو...»! روزنامه‌ها خبر رسوايي مادر نخست‌وزير را چاپ مي‌کنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان، به شما پيشنهاد همکاري در زمينهء تهيهء‌ فيلم‌هاي پورنو مي‌کند! نخست‌وزير هم براي تلافي، يک بازي دوستانهء فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب مي‌دهد و داور بازي را مي‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجهء مفتضحانه ‌اي شکست مي‌دهد

 


روسيه
شما به رئيس‌جمهور روسيه مي‌گوييد: «مادرت رو...»! فرداي آن روز شما دچار يک سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته مي‌شويد! به خانوادهء شما اطلاع داده مي‌شود که شما در حال مستي رانندگي کرده‌ايد و شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکه ‌تکه شده است

 


عربستان
شما به رئيس‌جمهور عربستان مي‌گوييد: «مادرت رو....»! همه به شما مي‌خندند، چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود مي‌شويد و اين دفعه به پادشاه عربستان مي‌گوييد: «مادرت رو...»! همه از خنده دست مي‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع مي‌کند

 


همينجا!
خوشبختانه چون ما آدم هاي با ادبي هستيم ، هيچ وقت اين حرف رو به کسي نميزنيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:32  توسط سبز  | 

 شاید شبی
مانند دیوانه ای
 در خیابان های سرد شهر
 فریاد کنم بودن را
 و نابود کنم نبودن را
شاید شبی مانند پروانه ای
خسته از پای در آیم .
شاید شبی مانند شب پره ای
 تا مرز بی نهایت شب
 پرواز کنم .
شاید شبی
 دیوانه ای مانند من
 به شب بگوید شب بخیر
 شاید آن شب ،
 همین امشب باشد٠

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط سبز  | 

محبوبم دستان گرم و کوچکت را

در دست های

 سرد و یخرده من بگذار

تا هوای بی روح اینجا را نسیان کنم.

 روزها هم پلشتی دارند

 من را با خود به باغ رؤیاها ببر

 آنجا که امید به بودن وسعت می یابد

و نگاه در حضور تو شرمگین میگردد .

و حس گریستن مهربانیست.

آنجا که عروس رؤیاها

بال سپیدش را میگشاید

 و در آسمان خاطره هایت پرواز میدهد

و من در تو تکرار میگردم.

***** 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:42  توسط سبز  | 

هر شب

می تازند و می گذرند

میان خواب های پریشانم

اسب های وحشی آرزوها.

می رقصند و می پیچند

در هنگامه ی چشم های منتظرم

گرد و غبار تاختن ها...

اسیر می شوم

در حلقه گردششان...

دلم را به میان می گذارند

می تازند و می گردند.

می گردند ویک به یک اهلی می شوند

اسب های سرکش آرزوهایم.

غبار می شوم

در زیر سم اسبان بی محابا .

دلی رمیده به جای می ماند و

این همه رد پای اسبهای اهلی ...

وگرد و غبار راهشان

در دل چشمهایم حلقه می زند

آرزوهایم دور می شوند...

و نگاهم بر سراب رویاها

اشک می بارد و خفته می ماند ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط سبز  | 

ما که می ترسیم از هجرت دوست

کاش می دانستیم

روزگاری که بهم نزدیکیم , چه بهایی دارد

کاش می دانستیم

حس دلتنگی هرروز ,غروب ,

چه دلیلی د
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:29  توسط سبز  | 

چه کسی بود گفت دوستت دارم؟

شماره اش را گرفتم و گوشی را دم گوشم گذاشتم. صدای بوق شنیده می شد. ولی کسی گوشی را برنمی داشت. به صندلی تکیه دادم و به برگه های روی میز نگاه کردم. دستم را توی موهایم کردم و صدای قطع شدن گوشی را شنیدم. دوباره شماره را گرفتم بلکه گوشی را بردارد. همکارم با لیوان چایی اش وارد اتاق شد.

«هنوز برنمی داره!؟»

«بهتره یه سر بهش بزنم. اینجا هستی؟»

لیوان چایی را روی میز گذاشت و سرش را تکان داد.

خودم را به خانه اش رساندم. زنگ را فشار دادم. دستم را توی جیبم بردم و دسته کلید را بیرون آوردم. کلید را روی قفل گذاشتم. لحظه ای مکث کردم. باز هم زنگ را فشار دادم. چند لحظه ای صبر کردم و کلید را توی قفل چرخاندم. وارد حیاط شدم. به سمت راه پله رفتم. در را باز کردم. پله ها را یکی یکی بالا رفتم. طبقه اول... طبقه دوم... طبقه سوم... صدای پاشنه کفشم را که خیلی آرام روی پله ها می گذاشتم را می شنیدم. به در خانه اش رسیدم. صدای تکان خوردن در پشتی را شنیدم. به در پشتی نگاه کردم. چشمی در روبرو سیاه شد. برگشتم. کلید را توی قفل بردم و چرخاندم. آرام وارد خانه شدم. در را گرفتم و قبل از این که کاملاً وارد خانه شوم، نگاهی به در روبرویی انداختم. چشمش را از روی سیاهی برداشت. نور هال از توی چشمی دیده شد. در را بستم. به طرف اتاق خوابش که روبروی در ورودی بود راه افتادم. خانه بوی نم می داد. در اتاق خواب بسته بود. در زدم. جواب نداد. در را هل دادم. تا نیمه باز شد. پاهایش را دیدم که روی تخت خوابیده بودند. پتو کنار تخت افتاده بود. در را کامل باز کردم. با سر باز روی تخت خوابیده بود. دستگیره را رها کردم. قطره عرق را روی پیشانی ام حس کردم. قدم اول را برداشتم. سنگین شده بودم. به طرفش رفتم. گلدان بنفشه کنار تختش بود. یک لیوان خالی و یک بسته قرص. کف گلدان خیس بود. بالای تخت ایستادم. زانوهایم می لرزیدند. کنارش روی تخت نشستم. رنگ به صورت نداشت. دستم را به طرف پیشانی اش بردم. تلفن زنگ خورد. دستم را عقب کشیدم. تلفن روی میز کنار تخت بود. بلندش کردم. شماره اش را نگاه کردم. «مامانی من». جواب دادم.

«الو سلام.»

«الو؟ مینا؟»

«سلام خانم معمار. من شریفی ام.»

«آهان. سلام آقای شریفی. خوب هستید؟ بالاخره ما صدای شما رو شنیدیم. گفته بود بعضی وقتا بهش سر می زنید. از تنهایی در میاد. مینا خوبه؟ خونه است؟»

نگاهی به صورت سرد مینا کردم و دستم را روی موهایم گذاشتم. 

گفتم: «مینا خوبه. خونه است. اما خوابیده.»

«ببین عزیزم. من مینا رو خیلی دوست دارم. تو رو خدا مواظبش باش. شما که دوستش داری باید مراقبش باشی.»

دیگر موهایم را هم تکان می دادم. شاید من خیلی داغ بودم. ادامه دادم. «چشم. حواسم بهش هست.»

«آهان. حالا واقعاً مینا رو دوست داری؟»

سرم را انداختم پایین و به کف زمین خیره شدم. آرام گفتم :« بله. بله. خیلی زیاد... اما هنوز بهش نگفتم.»

«آهان. اشکال نداره. زیاد بهش نگو. من مادرشم. می دونم. پر رو می شه.»

اشک توی چشم هایم جمع شده بود. آرام بازوی مینا را گرفتم. یخ کرده بود. مادرش خداحافظی کرد و من مچ مینا را گرفته بودم. ورقه های خالی قرص خواب و چند تا قرص دیگر را روی میز کنار تختش دیدم. لیوان خالی کنار تخت بود. کف گلدان خیس بود. گوشی را برداشتم و بیمارستان را گرفتم.

پایان...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط سبز  | 

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی گریستم گفتند بهانه است.

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:59  توسط سبز  | 

جوک و اس ام اس

جوک و اس ام اس خنده دار اس ام اس های عاشقانه بهترین جوک و اس ام اس های خنده دار اس ام اس عاشقانه عشقولانه و عاشقونه جوک و اس ام اس اس ام اس خنده دار و عاشقانه عشقولانه عاشقونه اس ام اس 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:27  توسط سبز  |